البته که این اولین روز وبلاگ نویسی من نیست. البته که قبلنم وبلاگ نوشتم. از جمله پستای پایین تر همین وبلاگ!اما حالا بعد از مدت ها نشستم به نوشتن راجع به روزمرگی هام. پس این یه شروع جدیده.قبل از هر چیزی خدا رو شکر می کنم. بلخره جایی هستم که همیشه دلم می خواست. بلخره می تونم نفس بکشم با این که این جا هوا ابریه.فنتشایر یه شهر کوچولوئه در جنوب استنفورد. - مطمئن نیستم شهر به حساب بیاد! - از این جا تا لندن با ماشین یک ساعت راهه. یه رودخونه نزدیک خونه م هست که شب و روز صدای دلپذیرشو می شنوم. وقتی پشت میزم می شینم و کار می کنم صدای قشنگش منو یاد میز کارم تو شیراز می ندازه. البته که شیراز دریا نداره ولی صبحا که پنجره رو باز می کردم صدای چه چه گنجشکا می اومد و روحمو قلقلک می داد.هنوز اون قدری از مردم این جا چیزی ندیده م که بخوام براتون بگم. ولی یه واقعیت! هیچ وقت فک نمی کردم تو جایی با این رطوبت بتونم دووم بیارم. اولش نگران پوستم بودم ولی با یه صابون مخصوص از داروخونه حل شد. و حالا غیر از این که جوش نمی زنم. صورت مث صورت یه پری شده. لب پنجره که وای می ستم. چشام حال می آد ان قدر که سبزی و زیبایی می بینم. حالا فعلن اینا رو همین جا داشته باشید تا بعدن بیشتر براتون بگم.
برچسب:
نویسنده: آرمان شجاعی
تاريخ: شنبه
10 ارديبهشت
1401 ساعت: 6:38